![]()
مطمئنم اگر ناصر خسرو و جلال آل احمد این سفرنامه را بخوانند خود کشی می کنند!
هنگام فرود، خانم سخنگوی هواپیما گفت که دمای هوای شیراز هم اکنون 28 درجه سانتیگراد می باشد، که برای 11 صبح 2 شهریور دمای بالایی نبود، از شیراز انتظار بیشتر از این ها را داشتم.
از دکه تاکسی فروشی قبض تاکسی گرفتم 4000 تومان تا مقصدم، که بعدا با رسیدن به مقصد فهمیدم که مسافت طولانی ای بوده، که اگر تهران بود حداقل 9000 باید می سلفیدم.
از Large بودن (البته نه به معنای کنایی آن بلکه به معنای لغوی آن) شیرازی ها زیاد شنیده بودم ولی همیشه می گفتم این تهرانی های فاشیست (!) (البته اگر تهرانی واقعی ای وجود داشته باشد) این حرف ها را در آورده اند. ولی وقتی سوار تاکسی شدم متوجه شدم که این مدل تاکسی ها دنده اتوماتیک است، البته تصور نکنید که ماشین مدل بالای 2011 بود، تصور میکنم ماشین مدل حدود 8 سال پیش بود. این اولین بار بود که در شهری تاکسی دنده اتوماتیک می دیدم، آخرِ Large بودن است.
برای پیاده شدن هم ، چون راننده حوصله کنار خیابان رفتن را نداشت، به بهانه پلیس مرا وسط ترافیک و خیابان پیاده کرد. (پلیسی که اصلا در آنجا وجود نداشت، آخر مگر پلیس شیرازی بیکار است زیر آفتاب بیاید و مردم را راهنمایی کند).
چند ساعت کارم طول کشید. بعد برای خوردن ناهار در خیابان (تصور می کنم نمازی بود چون به بیمارستان نمازی برخورد می کرد) آمدم. ساعت 4 بعد از ظهر بود. تمامی مغازه های شهر بسته بود. از یکی از شهروندان دلیل را پرسیدم، گفت: "شیراز کلا ایطوریه، 5 به بعد مغازه ها رو باز می کنن". همینطوری که قدم می زدم یک مغازه گوشت و مرغ دیدم که جلوی آن چند جعبه زغال وجود داشت، برای اینکه مبادا شهروندان دچار زحمت شوند و زغال جوجه کباب را از مغازه دیگری بخرند. این است رعایت حال مشتری را کردن.
ساعت از 5 گذشت. ماه رمضان است، من هم مسافر، روزه نبودم، ولی نمی دانم که تمام شهر به احترام من رستوران ها و ساندویچی ها را باز کرده بودند یا کلا به آنجا ماه رمضان وارد نشده بود. نمی دانم. همه جا هم نون کباب بود، بخر و ببر بود، نه بخر وبخور.
بعد از کلی پیاده روی و حافظیه رفتن و ... ساعت 7.5 شد. یک تاکسی گرفتم ، راننده خیلی آرام می رفت حدود 45 دقیقه تا فرودگاه طول کشید. عجب مرد بزرگ و روحانی و عارفی بود. معلوم بود سواد درست حسابی هم ندارد چون برخی اشتباهات را می شد در صحبت هایش دید. ولی با آن تبسم بر روی لبش و لحن و لهجه زیبای شیرازی اش (که واقعا لذت می بردم) کل 45 دقیقه را صحبت کرد، در مورد خدا، امام حسین(ع)، حضرت زهرا (ع) و... .
صحبت از وضعیت آب و هوا و نباریدن برف و باران آغاز شد. طوری حرف می زد که انگار مستمع ثالث اش خداست. می گفت:" البته خدا خودش بهتر میدونه، ولی می دونم که خدا رعایت حال مردم رو میکنه که صبح سر کار میرن اگه برف و بارون باشه و زمین گل و کثیف باشه مردم اذیت میشن ، خدا داره رعایت حال مردم رو میکنه، رعایت کسایی که سرپناه ندارن ..." خیلی این حرفاش بهم چسبید. بعد گفت:" البته خودش بهتر می دونه ولی اگه یه مقداری هم بارون بیاد بد نیست بهرحال مردم خوشحال میشن..."
بعد در مورد درخت های حرف زد، طوری از درخت ها صحبت می کرد که انگار در مورد هم نوع هاش داره صحبت می کنه، می گفت:"بعضی از این درخت های بیچاره سال به سال آب بهشون میرسه، زمستون به زمستون. اگه بارون بیاد اونام یه کم آب بهشون میرسه." شاید صحبت های همین مرد عارف راننده تاکسی بود که امروز(فردای صحبت های آن مرد) حول و حوش ساعت 8.5 عصر بود باران شدیدی در تهران بارید، امیدوارم در شیراز هم باریده باشد.
تاکسی دربست بود ولی نزدیک فرودگاه ماشین را نگه داشت و از آینه، عقب را نگاه کرد، گفتم "چی شد؟" گفت بذار این پلیس راهنمایی رانندگی رو سوار کنم" سوار کرد و بعد سر راه پیاده کرد، نه مامور پولی داد و نه این مرد پولی خواست.
به جِد عرض می کنم، که نمی دانم این جور انسان ها جن اند و فرستاده خدا و یا انسان های عارف. کلام شان نافذ دقیق و زیبا و پر مغز. کسی که نه شغلش و نه سوادش چنین کلماتی را نمی تواند متصور کند.
در پاراگراف بالا از ضمیر جمع استفاده کردم، چون یک بار دیگر نیز در زمستان 88 که به همراه همسرم به مشهد می رفتیم، در فرودگاه، بر روی صندلی انتظار نشستیم، در همان هنگام مرد قوی هیکلی که حدود 55 سال سن داشت بلند شد و با عجله گفت:" اگر احمد آمد بگو الان بر می گردم." کیفش را هم همانجا گذاشت. بعد از چند دقیقه برگشت، نمی دانم که چه شد صحبت را آغاز کرد و گفت:" برای زیارت می روید؟" گفتیم بلی. با لهجه زیبای نیشابوری اش صحبت می کرد. گفت که پدر شهید ام. کارتش را هم نشان داد. گفت که بلیط برای ما ارزان تر حساب می شود... .
مانند آن مرد راننده تاکسی ، روان، آرام و جذاب و تاثیرگذار حرف می زد. تمام مدتی را که صحبت می کرد یک لحظه هم به ما نگاه نکرد. از مریضی و زمین گیر شدن همسرش و در نهایت فوت او حرف زد. از عشقش به همسرش. از مادر می گفت. یک جمله گفت که هیچگاه فراموش نمی کنم:"هر روز صبح که بیدار میشید، یه دستمال کاغذی بردارید بزنید به کفش مادرتون بکشید رو چشتون، تبرکه، روزتون رو اونجوری شروع کنید."
آنقدر نافذ صحبت می کرد که همسرم گریه کرد، پس از مدتی که فهمید همسرم گریه می کند معذرت خواهی کرد.
جالب اینجا بود که بعدا تنها و بدون احمد سوار هواپیما شد و معلوم شد تنهاست.
هم شیراز و هم مشهد جاذب است، دوست دارم باز هم بروم. اهواز هم خیلی خیلی زیبا بود. جزء زیباترین شهرها و مردمانی که دیده بودم. ولی افسوس که دمایش تنظیم نیست. اگر دمایش را کمی کم می کردند بهشت می شد. ولی هیچ جا ارومیه نمی شود. می توانید امتحان کنید.
اما اصفهان،
اردیبهشت سال 1389 بود که چند روز به اصفهان رفتیم.


به دلیل افزایش اهمیت مصرف انرژی ، می توانید به سایت زیر رفته و با دادن مشخصات PC خود، میزان وات مورد نیاز برای Power کامپیوتر خود را مشاهده کنید.
http://www.antec.outervision.com/PSUEngine
چون همانگونه که در تلوزیون نیز گفته شده، بالا بودن پاور کامپیوتر از حد مورد نیاز کمکی به کارایی کامپیوتر نمی کند و صرفا باعث بالارفتن مصرف برق می شود.
همچنین در جداول زیر می توانید مصرف انرژی وسایل برقی مختلف را مشاهده کنید:
Computers |
|
|
Desktop Computer |
60-250 watts |
|
On screen saver |
60-250 watts |
|
Sleep / standby |
1 -6 watts |
|
Laptop |
15-45 watts |
|
Monitors |
|
|
Typical 17" CRT |
~80 watts |
|
19" LCD |
17-31 watts |
|
20-24" LCD |
18-72 watts |
|
Apple MS 17" CRT, |
63 watts |
|
Apple MS 17" CRT, |
54 watts |
|
Screen saver (any image on screen) |
same as above |
|
Sleeping monitor (dark screen) |
0-15 watts |
|
Monitor turned off at switch |
0-10 watts |
|
Apple iMac G5 w/built in 20" LCD screen |
|
|
Doing nothing |
97 watts |
|
Monitor dimmed |
84 watts |
|
Monitor sleep |
62 watts |
|
Copying files |
110 watts |
|
Watching a DVD |
110 watts |
|
Opening a bunch of pictures |
120 watts |
|
Computer sleep |
3.5 watts |
|
MacBook Pro 2.5GHz Intel Core 2 Duo |
|
|
Various apps open |
30 watts |
|
Playing H.264 video |
35 watts |
|
Importing a CD |
38 watts |
|
Playing video while importing CD |
43 watts |
|
Converting video |
64 watts |
|
EeePC 1000H netbook |
|
|
Calculating chess, screen off |
12 watts |
|
Calculatingchess, screen on |
17 watts |
مطلب زیر را یکی از استادان عزیز برایم ارسال کرده بود، با وجود اینکه در سایت های دیگر نیز وجود دارد، ولی به دلیل مهم و تاسف بار بودن آن، در وبلاگ قرار داده شد:
پیشگفتار: خیلی وقت بود وقت خالی گیر نیاوردهبودم که این فاجعه را بنویسم. توصیه میکنم وقت بگذارید و بخوانید، چون مطمئنم شما هم به این مشکل بر خواهید خورد. بهخصوص این روزها که مشکل گرفتگی عروق قلبی بیشتر از حد تصور زیاد شده. اگر از دوستان عزیز خواننده کسی پزشک بود یا اطلاعات پزشکی داشت هم خواهش میکنم وارد بحث شود یا اگر چیزی را غلط نوشتهام اصلاحم کند.
.
نمیدانم پزشکها چقدر به آن سوگندی که آخر کار تحصیلشان میخورند وفادار میمانند،
یا اصلن یادشان مانده چیزی از مواردش را یا نه. خب انتظاری نیست. این سوگندنامه هم
مثل همهی چیزهای خوب این مملکت صوریست. بحث من اما سر شرافت گمشدهی پزشکهاست.
ربطی هم ابدن به سوگندنامه ندارد، که نادیده هم مشخص است راه کدام است و چاه کدام.
بگذرم از حواشی و برسم به متن.
حدود دو ماه پیش نیمههای شب، یکی از بستگانم مشکلی براش پیش آمد و رفت اورژانس. بردهشد در واقع. مشکوک شدند به سکتهی قلبی و متخصص قلب مقیم نبود و ماند تا صبح که حضرت حاکم نزول اجلال بفرمایند. آمد و دید و آزمایش نوشت و رفت و برگشت و تجویز کرد: آنژیوگرافی. آشنای دلنازک ما هم پر از ترس و اضطراب رفت زیر نیمچه تیغ آنژیوگرافی. نتیجه: 20 درصد گرفتگی قلبی. تجویز: درمان دارویی. آشنای ما ماند و دعای خیر بهجان پزشک مهربانی که خیالاش را از عمل قلب باز راحت کردهبود.
چند هفته گذشت و قرعهی کار به نام پدر و مادر خودم افتاد. برای
تکمیل مدارک پزشکی حج باید میرفتند برگهی سلامت قلب هم میگرفتند. رفتند و نوار
قلب مشکل داشت. تست ورزش دادند و باز مشکل داشت. تجویز: آنژیوگرافی. استرس وارده به
یک خانواده را حساب کنید خودتان. پدر و مادر مشکوک به گرفتگی عروق. یک لحظه هم که
هردوشان را همزمان تصور کنی روی تخت بیمارستان، کافیست برای شب و روزت. رنگ به
روی مادر نمانده بود از ترس. انقدر شجاعتاش ترک خورده بود که داشت آرزو میکرد
بچهی من را بیند و حسرت میخورد که اگر ندیدم چه؟ به پدرم لابد باید تکیه میکرد
که آن بیچاره خودش بار خودش را اگر میکشید خیلی هنر کردهبود. با سابقهی بیماری
قلبی در خانوادهی ما، همهی ذهنها رفتهبود سمت عمل قلب بازی که بهزودی هردوشان
باید انجام میدادند.
پدرم ولی سماجت کرد. چندتا آشنای پزشک داشت، رفت مشاورهی حالاخارج از تخصص،
دوستانه. تست ورزشها را دیدند و آنها هم آنژیوگرافی همکارشان را تایید کردند و
حتا برای مادرم تاکید کردند «اورژانسی». تنها شانس ما این بود که پسرخالهام آمدهبود
ایران. تخصص نمیدانم چی دارد میخواند، آمریکا. دید و گفت «مشکل که دارد، ولی چرا
آنژیوگرافی؟ توی ایران مگر سیتیآنژیو ندارید؟». این اصطلاح جدید ِنجاتبخش را
بلعیدیم و پی گرفتیم و رسیدیم به بیمارستان قلب و دی و امامخمینی. آمار گرفتیم از
اینطرف و آنطرف که فرقاش را ببینیم با آنژیوگرافی، که پزشکهای قلب همگی گفتند
«به دقت آنژیوگرافی نیست، نکند گول بخورید ها!». حالا حسن این سیتیآنژیو چه بود
که ما افتادیم دنبال ردپاهای حضورش؟ تیغ نمیزدند رگ کشاله را پاره کنند و یک
دوربین بفرستند توی رگها. یعنی خون نمیپاشید تا سقف اتاق آنژیوگرافی. بعد هم یک کیسهی
شن نمیگذاشتند روی پای آدم که خون نزند بیرون. یک مادهی رادیواکتیو تزریق میشد
و با یک دستگاه خیلی خوشبرخورد (شبیه امآرآی) همان کار انجام میشد. بدون هیچ
ترس و اضطرابی. بدون ریختن یک قطره خون. فقط گیر کردهبودیم سر آن «به دقت
آنژیوگرافی نیست، گول نخورید ها».
حالت واضح و مشترکی که توی چشمهای همهی آن متخصصین قلب دیدم «جاخوردن بود». نمیدانستند از کجا فهمیدهایم اسم سیتیآنژیو را. به پدرم گفتم بیشتر مشورت کند، که بوی پول دارم حس میکنم. خودش هم حس کردهبود. تحقیق انجام شد و نتیجه جالب بود. «سیتی آنژیو» نه تنها دقتاش کمتر از آنژیو نبود، که مقایسهشان شبیه بود به مقایسهی فلاپیدیسک و دیویدی. تفاوت تکنولوژیها بالای بیستسال بود. دلمان قرص شد و هردوشان با هزینهای حدود هشتصدهزار تومان سیتیآنژیو را انجام دادند و شکر خدا مجموع گرفتگی هردوشان روی هم 20 درصد هم نبود. آن شرافت گمشده کجاست؟ عرض میکنم.
هزینهی آنژیوگرافی (که تیغ دارد و ترس و خون) حدود یک تا یکونیم
میلیون تومان است برای هر نفر، و هزینهی سیتیآنژیو حدود چهارصدهزار تومان. زمانی
که صرف آنژیوگرافی میشود با احتساب یک تا دو شب بستری بودن بعد از آن (جدای از
وقتهای پذیرش و نوبتدهی و...) حدود دو روز است، و وقتی که صرف سیتیآنژیو میشود
(باز هم جدای از پذیرش و نوبتدهی و...) حدود نیمساعت. ترس و اضطرابشان را هم
مقایسه نکنم که لابد میدانید. پس گیر این پزشکهای متخصص قلب کجاست؟
مشکل خیلی پیچیده نیست. آنژیوگرافی را فقط متخصص قلبای که دورهی مخصوص
آنژیوگرافی را دیدهباشد میتواند انجام بدهد، ولی سیتیآنژیو را یک رادیولوژیست
(که البته او هم باید دوره دیدهباشد) میتواند انجام دهد. یعنی انحصار آنژیوگرافی
دست صنف خودشان است و انحصار سیتیآنژیو دست دیگران. چون طبیعتن یک مرکز پزشکی
ترجیح میدهد برای انجام کاری مشابه، حقوق خیلی کمتر یک رادیولوژیست را بدهد تا
حقوق بالای یک متخصص قلب را. خب تجارت کثیف متخصصین قلب (که فرق میکند با جراح
قلب) را که میبینید، اما حالا عمق فاجعه کجاست؟
عمق فاجعه اینجاست که این جماعت نخورده نیستند. هشتشان گرو نهشان نیست. خیلی راحت میتوانند ماهی پنچ-شش میلیون تومان دربیاورند ( و خیلی هم بیشتر از اینها). اما باز گدا-صفتانه چشمشان دنبال یکقران دو-زار پولیست که از هر آنژیوگرافی بهجیب میزنند، بیاینکه به فکر سلامتی و راحتی بیمار باشند. حتا گستاخی و دزدی (که اتفاقن حقیقت معنای دزدی همینجاست) را بهحدی میرسانند که تمام تلاششان را بهکار میگیرند برای پشیمان کردن بیمار از دستیابی به راه تشخیص جدیدتر و کمهزینهتر و آسانتر، تازه اگر بگذریم از هماهنگیهای پلیدشان برای «ناشناخته ماندن» این تکنولوژی.
بعد از پدر و مادرم داییم هم رفت سراغ چکآپ. ده سال پیش آنژیوگرافی کردهبود و حالا باید دوباره تست ورزش میداد. مشکل داشت تستاش. تجویز: آنژیوگرافی. پیش چهار-پنجتا از بهترین متخصصین قلب تهران رفت (که اگر هر شخصی فکر میکند صداش به جایی میرسد خواست اسامی را بهاش میدهم) و همه گفتند آنژیوگرافی. انقدر چربزبانی و بازاریابی کردهبودند برایش که ما هرچه میگفتیم بیا اول برو سیتیآنژیو، -با اینکه میترسید از آنژیوگرافی- قبول نمیکرد و استدلال پزشک را پذیرفتهبود به این توجیه که اگر رگاش گرفتهبود همانجا یکباره برایش بالن میزنند یا استنت میگذارند و چه و چه. تاکید هم کردهبودند «اورژانسی»ست و حتا از سفر با ماشین یا هواپیما یا هر وسیلهی دیگری منعاش کردهبودند و نوبت اضطراری هم بهاش دادهبودند «همین فردا صبح». ای تف به درسی که خواندهاند که حالا هیچ فرقی با این بازاریابهای شرکتهای هرمی ندارند.
به هر زحمتی بود راضیش کردیم برود سیتیآنژیو و رفت و نتیجه: گرفتگی جزیی. درمان: یکی-دوتا قرص فقط.
این فریاد را کجا باید زد؟ به کی باید گفت پزشکهای مملکت تبدیلشدهاند به حسابهای بانکی ناطق؟ جالبی قضیه میدانید کجاست؟ کمی بیشتر تحقیق کردیم، قیمت دستگاه سیتیآنژیو کمتر از سهمیلیون دلار است. پولی که یعنی هیچ! ولی فقط سهتا توی ایران داریم. چرا؟ چون برای وارد کردناش (حتا بخش خصوصی) باید از وزارت بهداشت تاییدیه گرفت و آنها هم تایید نمیکنند (جز همان سهتایی که لابد برای دوست و آشناست). چرا؟ چون آنها که باید تایید کنند خودشان متخصص قلباند و بازارشان بهخطر میافتد.
«... سوگند یاد میکنم که: از تضییع حقوق بیماران بپرهیزم و سلامت و
بهبود آنان را بر منافع مادی و امیال نفسانی خود مقدم دارم...» .
رگ گردنتان باد نکرده هنوز؟